خرید بک لینک

نشسته‌م تو بخش انتظار بیمارستان و همه‌ی مراجع‌ها مردن، فقط یکی دو تا همراه خانوم هست. زن‌ها کمتر مریض می‌شن یا مردها بیشتر می‌رن دکتر؟ مسئله این است. خانوم کناری دماغشو می‌کشه بالا و یکی از انبوه مردان حاضر مجبوره که مداوم با صدای بلند گلوش رو صاف کنه؛ در واقع بحث مرگ و زندگیه. منتظرم دکتر بیاد نوبتم بشه برم تو که ببینه جواب سونو رو نیاوردم و بعد از یک نگاه طولانی پرتم کنه بیرون.

برچسب: نویسنده: آیلین کاشانی تاريخ: دوشنبه 13 مهر 1405 ساعت: 8:10

گیلاس یک پیاله گیلاس را جویده نجویده قورت دادم که مگس چلاقی که از این سر میز به آن سر میز می‌پرید رویشان ننشیند. روزهایی که کار کم است دور خودم می‌چرخم و اضطراب این را دارم که نکند کاری بوده که باید تحویل می‌دادم و الان یادم نیست... یک دور پیام‌ها را چک می‌کنم؛ لحن پیام‌ها از مود «همکار می‌تواند بهترین دوست آدم شود» در فواصل مختلف به «همکاری که دوست آدم است به وقتش خنجر را از پشت فرو می‌کند» تغییر می‌یابد و خودم هم نمی‌دانم فازم چیست. گاهی فقط دلم می‌خواهد حرف بزنم؛ شوخی راجع به مشتری، وضعیت خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کاشانی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 17:27

تو یک ویدئو از پدرها پرسیدند که آیا حاضرند دخترشون با یک خرس توی جنگل تنها بمونه یا یک مَرد؟ و پاسخ همه خرس بود. از بابا پرسیدم و اون هم همین رو گفت.

بعد وقتی از ترسم از رفتن به اجتماع میگم، بهم میگه "انقدر حساس نباش... اونقدرا هم بد نیست..." تو از موضع قدرت میدونی اون بیرون یا حتی اون تو چه خبره، من که هر روز یا خودم یا یکی از همجنسهام قربانی میشه چطور چشمامو ببندم؟

برچسب: نویسنده: آیلین کاشانی تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 18:49

یک بار اینجا نوشته بودم که نمیخوام بهعنوان تست، کار رایگان انجام بدم. خب، اینبار انجام دادم. کارفرما هیچ چارچوبی تعیین نکرد و ازم خواست که با نظر و سلیقهی شخصی خودم کار کنم؛ نتیجه: کار شما اونی نیست که ما میخوایم، با احترام عرض میکنم، به مجموعهی ما نمیخوره، البته باز هم با احترام میگم، حرفهای نیست، موفق باشید [و ناراحت شدم که نتونستم دقیقا همونچیزی که میخواستم رو به دست بیارم و حالا باید وقت بذارم یه بیکار باانگیزهی دیگه پیدا کنم]. چرا هیچکس نگفت سروکلّه زدن با کارفرما از اونی که شنیده بودیم خیلی بدتره؟ یعنی چقدر دیگه باید درجا بزنم تا پورتفولیو و سابقهکار واقعی گیرم بیاد؟ آه.بعضی وقتها به این فکر میکنم که کاش یک تولیدکنندهی هنر مدرن با انبوهی از آشنا و شبکهی انسانی بودم و هر طرحی دلم میخواست میزدم و بیخاصیتهای پولدار واسه داشتنش سر و دست میشکستند در حالی که من از مانیتور چند صد اینچیم تو ویلای جزیرهی شخصیم با پوزخند تماشاشون میکردم و چای مینوشیدم.نمیدونم شاید هم نه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کاشانی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 13:09

موجودی حسابم صفر شد تا بتونم یکی از ده اختراع برتر بشر [شامل جاروبرقی، ماشین لباسشویی، آون-توستر و آب پرفشار] یعنی چرخ خیاطی ژانومه رو بخرم. قشنگ و کمصداست و بدون درگیر کردن صد و پنجاه تا از ماهیچههام، ماسوره رو در چند ثانیه نخ میکنه. فروشنده زمان مناسب روغنکاری رو بهم نگفته بود و الان هرچی میدوزم نخ سیاه میشه و بویی شبیه بوی بنزین میده [اوممممم] بنابراین فعلا گذاشتمش کنار که تا فردا تهنشین بشه، هرچند نمیدونم دقیقا کجا میره و آیا هر روز باید داخل جعبه رو از روغن تمیز کنم؟با اینکه بیپول شدم اما خوشحالم و سرشار از ذوق خیییییلی زیاد برای دوختن هزاران لباسی که یا نصفه تو قفسهان یا فقط طرحشون رو دارم. آخیش. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کاشانی تاريخ: پنجشنبه 27 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:03

یکهو این سوال به ذهنم رسید که موکاپها هم شامل کپیرایت میشن؟ و جوابش رو پیدا نکردم اما اتفاقی یک قسمت بیربط به سوالم از یک سایت رو باز کردم که راجع به قوانینش در استفاده از موکاپها توضیح داده بود. فکر کردم خب اینم یه سایت خارجی دیگه که ایرانیا رو تحریم کرده - اما صفحهی عضویت رو باز کردم و "ایران، ایزلمیک* ریپابلیک آو" تو لیستش بود. متاسفانه خوشحالیام دیری نپایید چون فهمیدم روندش اینجوریه که کارفرما مسابقه تعریف میکنه و فریلنسرهای نگونبخت جهانسومی باید طرح بفرستن تا مگه برنده بشن و بعضی کارفرماها لطف میکنن و به چند شرکتکننده هم جایزهی ناچیزی میدن.؛ کارفرمای بزرگوار هم کم نمیاره و جوری روی مسابقه قیمت میذاره که قبل از اینکه سیخ بسوزه کباب رو کوفت کرده باشه.خب؟ معلومه که عضو شدم، چون من هم یک فریلنسر نگونبخت جهانسومیام که نمیتونم پروژه بگیرم چون نمونهکار ندارم و نمونهکار ندارم چون نمیتونم پروژه بگیرم و جایی استخدام نمیشم چون از پروژههایی که نگرفتهم نمونهکار ندارم. با اینحال هنوز هم سدّ اکانت تاییدنشده بر سر راهمه و فعلا هر طرحی که برای اون استعمارگران جهانخوار میفرستم باید از تیم کنترلکیفیت سایت بگذره و ممکنه رد بشه و به مسابقه نرسه.*گریه* عیب نداره حالا پنج ده بیست تا نمونهکار درست میکنم و بعدش فقط دیلیت دیلیت دیلیتاکانت *گریه**ایزلمیک بهش میخوره یه واژهی ترکی باشه. مصدر یک فعل یا نمیدونم، اسم یجور خوراکی بدمزه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کاشانی تاريخ: پنجشنبه 27 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:03

موقعیت شغلی: کاملا دورکاری

علت رد شدن: عدم سکونت در شهر محل کار

موقعیت شغلی: سابقه کار مهم نیست

علت رد شدن: نداشتن سابقه کار کافی

علت رد شدن: پر شدن موقعیت شغلی

مهلت آگهی: تمدیدشده

علت رد شدن: دلایل دیگر

توضیحات جانبی: هیچ

تا حالا توی یک روز از ۱۰ جا رد نشده بودم که قفل این مرحله هم باز شد.

برچسب: نویسنده: آیلین کاشانی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 9:47

مامان پیشنهاد داد اتاقهایمان را عوض کنیم، چونکه این اتاق اسماً مال اوست و رسماً محل خواب و کار من. راست میگوید. از اتاق خودم بهعنوان انباری استفاده میکنم -اگرچه فضای بزرگی از انباری خانه را هم اشغال کردهام- و اینجا میخوابم چون ظاهراً در اتاق خودم جا نبود تختخوابم را نصب کنم، اینجا طراحی و گلدوزی میکنم چون نورش بهتر است و نور اتاق خودم کفاف نمیدهد چون مدتها پیش برای پیشگیری از پوسیدن قالی پشمی، به شیشهها کاغذ الگو چسباندم و در واقع رنگ چنان زیبایی به فضا میداد که فکر جایگزینی کاغذها با زیرپردهای ضخیم را از سرم بیرون راندم حتی وقتی پولش را داشتم، و در نهایت اینجا خیاطی میکنم چونکه خب واضح است، جابجایی روزانهی چرخخیاطی عاقلانه به نظر نمیرسد. همهی اینها برای اینکه هنوز هم به اندازهی وقتی به این خانه آمدیم از اینجا بیزارم. برخورد با اتاقم و تقریبا هر جای دیگری از این خانه بهعنوان انباری و تمیز کردن سالی دو بار پنجرهها و بیتوجهی به گردگیری و جارو کشیدن، همه برای این است که هنوز امیدوارم ماندنمان اینجا موقتی باشد و فردا دیگر جمع کردن و رفتن را آغاز کنیم. جایگیری در اتاقم و پذیرفتن سهمم از این چهاردیواری، بهمعنیِ شکست من در این نبرد تکنفره است.دیگر دستوپا نمیزنم و آزادانه شناور میشوم تا با باز و بستهشدن مجرای گوشم و گلویی که از قورت دادن ناگهانی آب از دماغم میسوزد، هیچچیز دیگری احساس نکنم. دکوراسیون جدید حالم را بهتر میکند... آه، حتما. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کاشانی تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 13:21

Total solar eclipse, 1991 - Antonio Turok

این رو دیدم و فکر کردم کاش من هم بتونم روزی همچین عکسی بگیرم. لیست خورشیدگرفتگیهای جهان رو چک کردم، بعدی رو دو سال دیگه از ایسلند و گرینلند میشه دید. اگه اونموقع زنده و پولدار باشم، یک عکسِ -حتی از این خفنتر- از خورشیدگرفتگی کامل به پورتفولیوم افزوده خواهد شد.

برچسب: نویسنده: آیلین کاشانی تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 13:21

سلام بر زندگی کارمندی، مرگ آرزوها، چربی شکم و پهلو، گردندرد، اضافهکاری اجباری و حقوق سر ماه.

برچسب: نویسنده: آیلین کاشانی تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1402 ساعت: 1:51

دلم درد میکند. ظهر دیروز ۴ ساعت و نیم خوابیدم در حالی که هر نیم ساعت از پیچش و گرفتگی و حالت تهوع بیدار میشدم؛ برای لحظهای درد محو میشد و ناگهان بازمیگشت. فکر کردم حتما درد زایمان نسخهی شدیدتر همین است و تصمیمم برای هرگز باردار نشدن جدیتر شد. به این فکر کردم که چطور چیزهای باارزش زندگیام را یکی یکی از دست میدهم حتی اگر با زحمت به دستشان آورده باشم، و از تصور آسیب دیدن و یا نابودی موجود زندهای که با تحمیل درد و رنج به من از بدنم بیرون بیاید وحشت کردم.یک بار به مامان گفتم کاش ما هم مثل پرندهها تخم میگذاشتیم و بدون درد مراقبش بودیم تا به دنیا بیاید و او که چند سال در روستا زندگی کرده بود، گفت که اتفاقا مرغها همیشه موقع تخم گذاشتن سر و صدا میکردند و واقعهی همچو بیزحمتی هم نبوده. زایمان پستانداران دیگر را در چند مستند دیدهام و به طور کلّی نظرم این است که سرنوشت زن در همهی اعصار، اقشار و انواع با درد و سختی و فرودستی گره خورده مگر اینکه خلافش ثابت شود. در حال حاضر تنها موجودی که حاضرم بعد از مرگ، بهش تناسخ پیدا کنم اسب دریایی و یا نهنگ قاتل است، گرچه لیست بالا بعد از پژوهشهای بیشتر در حوزهی جانورشناسی تکمیل خواهد شد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کاشانی تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 11:06

میخواستم بروم خانهی قبلی مادربزرگ و راه را گم کرده بودم. از کنار خرابهای رد شدم، یک سمور در حال زایمان بود، یا حداقل تعیین شده بود که سمور باشد چون من که تا به حال یکیشان را هم از نزدیک ندیدهام. بهش کمک کردم تا بچهاش را به دنیا بیاورد و ناگهان خودش ناپدید شد. بچه را برداشتم و رفتم تا به خانهای رسیدم که نمیدانم کجا بود اما انگار دعوت شده بودم. یک انیمیشن در حال فیلمبرداری بود و شخصیتها همه زنده شده بودند، سپس آدم شدند و با من حرف زدند. چند قسمت را جا انداختم و داستان را نفهمیدم اما یکیشان در قسمت آخر موهایش را کوتاه کرده بود و بسیار بهش میامد. لباسی که تنم بود مدام تغییر میکرد و چند تکه میشد و در نهایت کش آمد و بلند شد. با دوستم در پارک بودیم و گفت که لباسم قشنگ است و من شروع کردم به تعریف خواب پیشین و یادم افتاد که هنوز دارم خواب میبینم و کار دارم و باید بیدار شوم و بیدار شدم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کاشانی تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 11:06

از این به بعد موقع پارچه خریدن باید علاوه بر فندک، متر هم همراهم باشه.

البته کار راحتتر اینه که کلا دیگه پارچه نخرم؛ از اولین شنبهای که پنگوئنها جهان رو تسخیر کنند این تصمیم عملی خواهد شد.

برچسب: نویسنده: آیلین کاشانی تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 20:48

آدامسی که میجوم قرار بوده نعنایی باشه، ولی در واقع بوی مطب میده. مطب دندونپزشکی، با منشی دماغسربالا که هر صبح که میاد تو، اسپریش رو از تو کیفش درمیاره و نصفش رو خالی میکنه توی هوا. خلوته، آکواریوم ماهی نداره و وقتی از کنارش رد میشی تا برسی به اون صندلی دراز ناراحت، کفشهات روی سرامیک تقتق صدا میدن. آخرش که داری میای بیرون، دیگه از بوی خوشبوکنندۀ تقلبی خبری نیست و دهنت مزۀ خون میده. پلاستیک رو از دور گردنت باز میکنی، میاندازیش توی سطل کنار آکواریوم و یک ماهی ریزهمیزه رو میبینی که زیر سنگ و جلبک داره آهسته حرکت میکنه.پ.ن: اگه به جای "صندلی" دراز ناراحت، اسم خودم رو بذارم همچنان ترکیب معناداری خواهد بود. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کاشانی تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 20:48

متوجه شدم کانال تلگرامی که به عنوان جایگزین اینجا ساخته بودم آخرین عضوش هم ترکش کرده. خوبه، چون دیگه تو رودروایستی ریموو کردن نمیمونم. درست کردن اون مونولوگ بیانتها از اول هم اشتباه بود. هرچقدر هم وانمود میکردم نظر دیگران برام مهم نیست، باز موقع پست گذاشتن به این فکر میکردم که ارزش اون نوتیفیکیشن رو داره یا نه؟ و حس میکردم دارم با دیوار حرف میزنم، یا با کسی که هیچوقت جوابم رو نمیده چت میکنم. هر چیزی که شبکههای اجتماعی رو برام شبیهسازی کنه در نهایت همین احساس رو در من به وجود میاره. مثل ارتباط گرفتن با کسایی که اینجا کامنت میذارن -هرچند گاهی وقتا دلگرمم میکنه، اما از ایجاد اون ارتباط میترسم. چند روز پیش بالاخره به وبلاگ چندتاشون سر زدم. بعضیهاشون جالب بودن، ولی جالبتر یکیشون بود که از طرف من برای خودش کامنت گذاشته بود؛ حتی شیوهی نگارشی و ویرایشی معمول من رو رعایت نکرده بود و واقعن متاسف شدم. آخرین پستش برای خیلی وقت پیش بود و احتمالن کامنت اعتراضم رو نخواهد دید. یاد پیجهایی افتادم که دنبالکنندهی فیک میخرن. از اون بدتر، وقتیه که همهی اون دنبالکنندهها واقعی باشن -اونقدر خودسانسوری میکنی که آخرش یادت میره واقعن کی بودی."Applause is an addiction, like heroin, or checking your e-mail. Once you have a taste, you'll do anything to get more."برای همینه که میخوام ناشناس و کمطرفدار باقی بمونم. نمیخوام یادم بره که واقعن کی هستم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آیلین کاشانی تاريخ: پنجشنبه 6 مهر 1402 ساعت: 23:36

صفحه بندی